شبی سرد بود در اتاق نشیمن در انتظار یک لحظه ناب. یک ایده از سرم گذشت که همه قوانین را زیر سوال برد.
در حالی که به تصویرش خیره شده بودم حرارت در وجودم احساس کردم. وسوسه ای که نمی شد سرکوب کرد.
جرأت کردم و به سمتش رفتم قلبم با سرعت می کوبید. نزدیکی ما اشتیاق را بیشتر کرد.
چشمانمان به هم گره خورد و شوقی بینمان شعله کشید. هیجانی که مدت ها پنهان مانده بود.
انگشتانم روی تنش می لغزید. لمسی که خطوط قرمز را نابود کرد.
آه کشیدنمان در هم آمیخت و فضای اتاق داغ شد. لحظه ای که هیچ وقت از یاد نمی رود.
آه هایمان در فضا پیچید. این تجربه خاص وجودم را سرشار از لذت نمود.
بدنهایمان به هم گره خورد. حس یکتایی که پیش از این تجربه نشده بود.
خجالت رنگ باخت. فقط لذت باقی ماند.
و در نهایت به اوج رسیدیم. حسی بی نظیر تمام وجودم را از یادم برد. 