او با لبخندی مرموز نزدیک شد و چشمانش برق میزد گویی راز در خود داشت.
دستش را به آرامی روی کمرش کشید حسی داغ بینشان شعله ور شد.
با هم درهم آمیختند غرق در کیفی نامحدود. بدنهایشان به هم پیچید و داستان سکس ایرانی ۱۴۰۰ آغاز شد.
چشمانشان به هم دوخته شد و خواستی ناگفته در نگاهشان موج میزد.
با شهامتی وصفناپذیر به او نزدیک شد و احساساتش را با گرمی تازه شعلهور ساخت.
بوسه ای پرحرارت دنیاشان را دگرگون کرد و شعله ای از شهوت شعلهها کشید.
زمان متوقف شد و فقط لحظه از اشتیاق باقی ماند. 