یه غروب پاییزی بود که نازنین تو ماشین منتظر همراهش بود. هوا آرام آرام سرد میشد و دلتنگی تو وجودش شعله ور بود.
ناگهان صدای ملودی گوشیش به صدا دراومد و یه پیام از یار دلبرش رسید آماده ای؟ سریع جواب داد بله و قلبش شروع به تپیدن کرد.
شاهرخ به محض اینکه نشست تو ماشین دستانش رو دور کمر نازنین گرفت و بوسه ای آتشین به لبانش زد. شعله های هوس بینشون گر گرفت.
نازنین با شیطنت آرام گفت دلم واست تنگ شده بود. شاهرخ تبسم کنان دستانش را به به سمت دامنش برد.
در حالی که همدیگه رو نوازش میکردند نازنین با چشمانی شهوت انگیز به لبای شاهرخ خیره شد و پیرهن خودشو کمی بالا کشید.
نازنین بدون هیچ مکثی دکمه های پوشش شاهرخ را باز کرد و آغاز کرد به لیسیدن عضوش. شاهرخ سرش را به عقب خم کرد و ناله ای از سر شهوت کشید.
لحظه به لحظه فضا داغ تر میشد و ناله های شاهرخ افزون تر میشد. نازنین با ولع کارشو پیش میبرد و کاملا شاهرخو به اوج آورده بود.
او دستانش را تو موهای نازنین کشید و سرشو فشار میداد که بیشتر مزه کنه. نفس هایشان شدیدتر و نوای مکیدن فزون تر شده بود.
دیگه داشتن به اوج میرسیدن. او کمی نازنین را کنار کشید و با چشمانی پر از هوس فریاد زد عشقم اومدم. 