لحظه ای که نگاه دختر خاله ام به چشمانم افتاد دلم لرزید. در آن شب خاص قرار بود ماجرای داغی رقم بخورد. با هر حرکت هیجانی جدید در وجودم زبانه میکشید. دستش را در دستم حس کردم و انگار تمام وجودم گرم شد
فاصله کم شد. بوی عطرش مدهوشم کرد. لب هایش را بر لب هایم گذاشت. بوسه ای طولانی که گویی تمام جهان را از حرکت بازداشت. آرام آرام لباس هایش را کنار زدم و زیبایی اندامش آشکار گشت
با اشتیاقی پنهان وجودم را طلب میکرد. هر لمس او را بیشتر به اوج میبرد. زیر نور ماه اندام هایمان در هم گره خورد و نفس های سنگینمان در فضا پیچید
گرمای وجودش بیشتر از همیشه تحریکم میکرد. با هر حرکت او فریادی از سر لذت سر میداد. داستان سکس با دختر خاله لحظه ای انفجار. این یک راز بود. فقط ما دو نفر میدانستیم. هرگز از یادم نخواهد رفت
دوباره به چشمانش نگاه کردم. نور شهوت در آنها موج میزد. این اتفاق فقط آغاز بود. آغاز داستان های هیجان انگیزتر
تن هایمان در هم گره خورده بود. هر لمس پر از شور و هیجان بود. روایت عشق ممنوعه ادامه پیدا میکرد
کاملا در اختیار من قرار گرفته بود. هیجانی وصف ناپذیر فضای اتاق را پر کرده بود. خاطرات شب داغ هرگز فراموش نخواهد شد
لحظات داغ و بی پروا ذهنم را پر کرده بود. هر حرکت مرا به ورطه جنون میکشاند 