داستان سکسی دختر خاله

تابستان بود و من به خانه عمه‌ام رفته بودم. دختر خاله‌ام، سحر، با چشمان خیره‌کننده‌اش مرا جذب خود کرده بود. هر لحظه بیشتر به او نزدیک‌تر می‌شدیم. نازنین با چشمانش مغرورانه یک شب که همه نبودند، پریسا با دامنی کوتاه به کنارم آمد. جسمم تند می‌زد. چشمانش پر از میل بود. نازنین با لباسی وسوسه‌انگیز کم‌کم به یکدیگر نزدیک شدیم. لب‌هایمان به هم متصل شد. حسی گرم تمام روحم را پر کرد. دو لب سرخ در شب دستها با هم گره خورد. تنفس‌هایمان تندتر شد. هیجان لحظه به لحظه افزایش می‌یافت. دو دست گره خورده در لحظه هیجان جسم‌هایمان به هم چسبید. حسی ناشناخته وجودم را گرفت. هیچ چیزی مراقب نبود. پیکرهای در هم آمیخته در بستر عشق شب به یادماندنی تمام شد. داستان سکسی دختر خاله تا ابد در قلبم ثبت شد. شوقی که هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد. حالی پس از عشق پر از لذت نازنین با رضایت معنادار به من نگاه کرد. خلوت اتاق را فرا گرفته بود. فقط آهنگ قلب‌هایمان به گوشم می‌رسید. چهره‌ای آرام پس از عشق در سکوت دقیقه ها به کندی طی می‌شد. هر بار که به او می‌نگریستم شهوت باز هم در وجودم شعله‌ور می‌شد. پیکری عریان در نور خورشید نازنین هم با چشمی پرمعنا جوابم را می‌داد. می‌دانستیم که این فقط یک شب نبود. ماجرای ما تازه آغاز شده بود. چهره‌ای شهوت‌انگیز در کنار