تابستان بود و من به خانه عمهام رفته بودم. دختر خالهام، سحر، با چشمان خیرهکنندهاش مرا جذب خود کرده بود. هر لحظه بیشتر به او نزدیکتر میشدیم.
یک شب که همه نبودند، پریسا با دامنی کوتاه به کنارم آمد. جسمم تند میزد. چشمانش پر از میل بود.
کمکم به یکدیگر نزدیک شدیم. لبهایمان به هم متصل شد. حسی گرم تمام روحم را پر کرد.
دستها با هم گره خورد. تنفسهایمان تندتر شد. هیجان لحظه به لحظه افزایش مییافت.
جسمهایمان به هم چسبید. حسی ناشناخته وجودم را گرفت. هیچ چیزی مراقب نبود.
شب به یادماندنی تمام شد. داستان سکسی دختر خاله تا ابد در قلبم ثبت شد. شوقی که هیچگاه فراموش نخواهم کرد.
نازنین با رضایت معنادار به من نگاه کرد. خلوت اتاق را فرا گرفته بود. فقط آهنگ قلبهایمان به گوشم میرسید.
دقیقه ها به کندی طی میشد. هر بار که به او مینگریستم شهوت باز هم در وجودم شعلهور میشد.
نازنین هم با چشمی پرمعنا جوابم را میداد. میدانستیم که این فقط یک شب نبود. ماجرای ما تازه آغاز شده بود. 